تبليغاتX
فکر کن رفتی اما نرفتی

فکر کن رفتی اما نرفتی

 پنداشتی صبوری صبور تر بودم

 پنداشتی ابن غماریست که خواهی برد باختی

  در رویا هایت قصری از شادی ساختی

 اما فکر  این در سرت نبود که بعد ها

 برجی از غم جلوی پنجرهء تو ساخته خواهد شد.

بازی آتش بود شعله شدی و مرا خاکستر کردی

 تمام شدی و من هنوز در دست بادم

  اینچنین پنداشتم که کبوتر سخت منی

در سرت اندیشهء بامهای بزرگ بود و پر زدی

ندانستی بام این خانه های بزرگ خالی از محبت است

میپندارم باز خواهی گشت 

اما  بدان که آن بام کوچک و پر از محبت  دیگر ویرانه ای  بیش نیست .

تقدیر و سرنوشت بهانه بود

 کوچه های بی حضور تو حقیقتیست انکار ناپذیر .

تو پنداشتی و من میپنداشتم که بی تو نخواهم ماند

من باور کردم که بی تو  هم زندگی زیباست و

دیگر برایم  مهم نیست تو کجای اندیشه هایت سرگردانی .

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت19:48توسط امیر | |